همین حوالی ( همسفر تا بهشت سابق )ORIGINAL WEBLOG
بلند آسمان جایگاه من است 
قالب وبلاگ

چقدر خوبه آدم یکی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...

 

یاسمین

[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

" زندگی جاریست "

 

جاده پیچ در پیچ است و باریک ،شیشه ماشین پایین و صدای ابی ... ارتفاع بیشتر میشود . کم کم مه اطراف رو فرا می گیرد و دونه های ریز بارون پوست تنم را نوازش می دهد و من غرق در عشق بازی با این دونه های بارون . چه رویایی! منو نم نم بارون و عشق بازی و ...  . در زیر قطره های باران  پیداست که خرگوشی از این طرف به آن طرف جاده می پرد و درآن پیش تر بچه آهویی انگار به دنبال مادر خود است . و جمعی از پرندگان که گویا خوش آمد می گویند ما را در جمع خودشان ، جلوتر که می روم به انتهای جاده می رسم دیگر باید کوله به پشت گرفت وبه دل جنگل زد . خورشید یواش یواش از زیر ابرها بیرون میاد در آن سو دشتی است رویایی و رنگین کمانی که خیمه گسترانده بر دشت سبز. ولی انگار همه چیز درست است . آری در آن کنار کلبه ای چوبی مشرف بر رودخانه ای که صدای دلنشینش مرا مست و حیران کرد . به کلبه که نزدیک تر شدم از پنجره چوبی داخل کلبه پیدا بود یک میز چوبی آن وسط و چند صندلی اطراف آن و یک نوشیدنی بر روی میز ، نزدیک تر که شدم در آن دورتر اجاقی بود که زغال های داخل آن آماده برای یک کباب دلنشین و در کنار رودخانه قایقی هست بی سرنشین و پارویی در کنارش که گویا منتظر کسی هست . و در هر سوئی آواز پرندگان و هر یک به دنبال زندگی ، آری اینجا زندگی جاریست . هیچ کس مزاحم دیگری نیست ، صلح هست ، آرامش هست ، دروغ نیست ، ریاء نیست، حسادت نیست  و مهمتر اینکه مهربانی هست چرا که در این جمع انسان نیست . هر چند همه اطراف را سبز و سبزی پر کرده است ولی جایت را من در آن جمع سبزسبز داشتم .

 

 

"  یاسمین  "

[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
هر موقعی که که میخوای یک نفر زنده بمونه در رتبه اول اونو عاشقش کن . اگه نشد در رتبه دوم اونو امیدوارش کن اگه امکان پذیر نبود در انتها سر او را به کاری مشغول کن . 
ما همگی در رتبه سوم هستیم
[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
رویای یخی...
پر می‌کرد یادت، همه حجم خالی فضایم را
و خواستنت شیطنت می‌کرد، در مسیر نبض
رگ‌هایم بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشک‌هایم
همه روزه، می‌شنیدم صدای عشق را
حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی
همه شب;
پشت پرده، سایه‌ای از جنس تو اردو زده بود
رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود
که مرا بالا می‌کشاند تا دب اکبر
و در مجادله ناکوک دل
و عشق،کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"
تو می‌دانستی;
رویای شیرینم، یخیست
"هایش" کردی
چه ساده تبخیر شد از گرمی
نفس‌هایت...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

امروز تماس گرفتی و خیلی ناراحت بودی ، و حرف از بستن صفحه فیسبوک زدی و واگذاری وبلاگ، من هم خیلی ناراحت شدم و دوست نداشتم که حداقل از وبلاگ بری....

به هرحال نتونستم قانعت کنم و حتی نتونستم از ناراحتیت ذره ای کم کنم....
ولی  امیدوارم بتونم امانتدار خوبی برای وبلاگت باشم وبلاگی که میدونم برات پر از خاطرات تلخ و شیرینه و زحمات زیادی کشیدی و امار وبلاگ رو به 10.000 نفر رسوندی، توی این مدت با مشکلاتی که کم و بیش داشتی منو خیلی کمک کردی و راهنمای خوبی برای من و وبلاگم بودی
من وبلاگ خودم رو میبندم و با افتخار کار در وبلاگ شما رو ادامه میدم و ای کاش این افتخار در کنار دوست خوبی مثل تو بود....
سپاسگذار زحمات شما هستم
موفق پایدار و منصور باشی

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

چیست این آتش
سوزنده که در جان من است ؟


چیست این درد جگر
سوز که درمان من است ؟


از دل ای آفت
جان صبر توقع داری


مگر این کافر
دیوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز
مجنون و پریشانی او


درغمت شمه‌ای
ازحال پریشان من است


ماه را گفتم و
خورشید و بخندید به ناز


کاین دو خود
پرتوی از چاک گریبان من است


عالمی خوشتر از
آن نیست که من باشم و دوست


این بهشتی است
که درعالم امکان من است


آمد و رفت و
دلم برد وکنون حاصل وصل


اشک گرمی است
که بنشسته بدامان من است


کاش بی روی تو
یک لحظه نمی‌رفت زعمر


ورنه این وصل
که باز اول هجران من است


اندر این باغ
بسی بلبل مست است عماد


داستانی است که
او عاشق دستان من است

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

سلام دوستان عزیزم...

من رهام هستم دارنده ی وبلاگ همسفر تا بهشت ، از این به بعد در این وبلاگ فعالیتی ندارم و وبلاگ رو به همکارانم  آرمان ،سیمین ، کوروش و پوریا واگذار میکنم
و از مطالب زیبای این دوستان استفاده کنید، و با نظراتتون دلگرمی باشید برای وبلاگ نویسان

با تشکر از همه شما
رهام

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

جایی هست در وجود تو که

جز من هیچکس نمیتواند آن را پر کند....

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

شاید تو…
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمیشوی
اما من تو را احساس می کنم!
شاید تو ….
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمیشوی
اما من تو را نفس می کشم!

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که …
خیلی دوستش دارم خیلی !

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

آری دنیا کوچیکه و آدم ها کوچیکتر  ، پس همون بهتر که  آشیانه ای کوچیک  اختیار کرد و به دنبال خوشی ، کدام خوشی ؟ این آشیانه که اتاقکی بیش نیست که همه چیز در آن انگار مرده است به هر آنسو که می نگرم آثاری از زندگی ناپیداست . بجز در آنسوی که پچ پچی به گوش می رسد دقیق که میشوم صدای شیشه پنجره است که اتفاقات آن سوی خود را بر این سو گزارش می کند و گه گاهی زیر لب خنده ای دارد . این را که از وی بازپرس شدم به چه می خندی گفتا در آن سوی دخترکی هست نابینا که انگار تازه از خواب بیدار شده است آنهم چه خوابی ! انگار تمام بهار رو آرمیده بوده است  که تازه بیدار شده و  چتری بر سر گرفته و انگار در زیر باران به دنبال گل های بهاری این سو و آن سو میپرد و ازآن مهم تر اینکه هر از چند گاهی لرزی بر بدن می گیرد و دستهای خود را در هم میفشارد که گرم شوند و غافل از اینکه دیگر بهاری نیست چه باشد بارانی و گلی و شبنمی ، آری خبر از بهار نیست دیگر ماه تموز خیمه گسترانیده و همه چیز را بلعیده و  خشکانده  .  آری دیگر از بهار خبری نیست بهار با همه غرورش شعر رفتن سرود  و جای خود به دگری سپرد . آری همه فصل ها رنگ عوض کردند آن شیشه صاف صاف بی رنگ ماند ، کاش میشد دل ماهم به صافی ، همچون آن شیشه بود و به احساس همچون آن دخترک  ، که از گذر زمان ما را غمی نبود و برای آینده خندها بر لب روان  .  

گذشته که گذشته به فکر آینده باش دلشاد و سر زنده باش ...

 

" یاسمین "

[ ۱۳٩۳/۳/٢٥ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

دلتنگی های آدمی را باد
ترانه ای می خواند

در برزخ عجیبی گیر کردم !!!نه دل ماندن دارم نه پای رفتن

تردید دارم....
که با نبودنت آرام میشم یا با بودنت خوشبخت؟!
که از زندگی آرامش میخواهم یا خوشبختی؟!
هنوز دست و پا میزند....
ذهن خسته ام...
قلب درمانده ام...
و بهت نگاهم...
افکارم پراکنده است هرکدام به سویی

از لج بازی خسته ام و دیگران خسته تر از من
میگویند: مثل بچه آدم زندگی کن
اما من بر سر دوراهی هابیل یا قابیل بودن مانده ام

چه زیبا گفت فروغ:

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
زندگی روزنه ای ایست به فراسوی نهان ، می شود آنسو دید و ندید ، این که آنسو بشود دید به این امروز است ، چرا که امروز مال ماست که با آن فردا را بسازیم به جزء این بود فردایی نیست 
" پوریا و کوروش "
[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
دی همه روزدر شهر  به دنبال انسانیت گشتم نیافتم به جزء خار و خسی ، لاکن امروز بدنبال گمگشته خود راهی میخانه شدم و  برسیدم به حقیقت ، به صداقت ، دگر اینجا همه صادق در پی مستی خویش اند و تمام . 
"پوریا و کوروش "
[ ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
زندگی با فریاد شروع میشود و این فریاد نشان از قدمی نو رسیده است و با سکوت پایان میابد و چه مظلومانه است آن لحظه .دریغ و صد دریغ از این بیداد ، آری فریاس از این فریاد  
همیشه دیکته بر این است که فریاد یا سکوت ... ، ولی بین این دو را من نتوانم تشخیص ، شما چطور ؟
 
نویسنده: کورش و پوریا
[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

لذت داشتن یه دوست خوب تو این دنیای بد...
مثل خوردن یه فنجون قهوه داغ تو هوای سرد و برفیه!!!
درسته هوا رو گرم نمیکنه
ولی آدمو دلگرم میکنه....

[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
[ ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

 و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

 مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!!

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

تو سالهاست نیستی

اما یادت....

کشاورز سالخورده ای است

که هر روز

خاطرات خاک خورده را غربال میکند

حالا هر کسی سراغم را میگیرد

به رد پای تو

در بیرون پنجره میرسد

رفتی و این روزها

هیچ ضمادی

زخم سر باز کرده را

مرهم نیست

جواد محمودآبادی

[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بسکه بودم سر بزیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود

چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و کلا سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و وان یکی بینی بلند!
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش کاش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مقصور بود!

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کلّه با کَرم کیفور بود...

زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

[ ۱۳٩٢/٧/۳ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

بی بارو بندیل

تنها

در ایستگاه ساعت سیزده به وقت تابستان

با بلیطی که در دستم عرق میریزد

اولین اتوبوسی که برسد..

مسافرم

کجا رفتنش فرقی نمیکند

مثل کسی که چند روزی به اغما میرود

همین که کمی از خودم دور باشم

حالم بهتر میشود

جواد محمود آبادی

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٦ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

هیچ وقت تصورات خوبی که یه مرد نسبت به معشوقه خودش داره

خراب نکنید، هیچ وقت....

چون شاید به نظر خودت بتونی درستش کنی

ولی از نظر اون چی؟

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

آبشار لوه_ استان گلستان_ روستای لوه

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

عمری خودمونو کشتیم

 شیرین ترین علف دنیا بشیم ، 

غافل از اینکه اصلا طرف بز نبود ،

 گاو بود...
 
به خوردن مقوا عادت کرده بود...
[ ۱۳٩٢/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

سلام عزیزان:

ممنون ازتون که به وبلاگ خودتون سر میزنید و مطالب رو میخونید
مطالبی که مضمون غم دارند هیچ ارتباطی با روحیه و حالت فعلی من ندارن و فقط به این دلیل که از این نوشتها خوشم میاد میذارم داخل وبلاگم تا شما هم استفاده کنید، این مطلب رو یکی از دوستانم که دچار سوء تفاهم شده بود درخواست کرد که بنویسم
 و اعلام کنم من از همیشه شاداب تر ،سرزنده تر و امیدوارتر نسبت به آینده هستم

از این به بعد هم سعی میکنم مطالب شاد تری رو به وبلاگ اضافه کنم
از همه تون ممنونم

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

جنگل گلستان- شهریور 92 - عکس از رهام

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

فامیلمون برام یه پیامک فلسفی فرستاده بود

نمیدونم چی شد دستم خورد رو replay و براش یه پیامک خالی ارسال شد

جواب داد: دنیایی از حرفهای نگفته ..... ممنونم ازت

یعنی یه آدم سالم دور و برمون نیست، فامیله ما داریم

به خدا....

[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

جنگل گلستان، شالیزارهای گلستان ( شهریور 92)

[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

این تو بودی که باختی نه من!!!

من کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت...!

اما...

تو کسی رو از دست دادی که دوست داشت...

کسی که تو رو واسه خودش میخواست

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

توی دوره زمونه ای که یه پسر 18 ساله با 40 کیلو وزن

و یه ماشین 100 میلیونی

میشه مرد رویاهای شما دخترا

ما همون نامرد باشیم خیلی بهتره

[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

مردانه که دلت بگیرد کدام زن میخواهد  آرامت کند....؟

مردانه که بغض کنی کدام زن توانایی آرام کردنت را دارد...؟

مرد که باشی حق اینها را نداری...

مرد که باشی حق ات فقط در دل نگه داشتن است ....

فقط بغض فرو خوردن است....

مرد که باشی از دور, نمای کوهی را داری پر صلابت پر غرور

ولی غمگین وتنها....

مرد که باشی دلت که بگیرد سیگاری روشن میکنی و خودت را پشت دودش پنهان میکنی...

[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

 اینم عکس خودم

مرز ایران و ترکمنستان( اردیبهشت 92)

[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب
شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و
غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا
بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگاهت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

[ ۱۳٩٢/٥/٥ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

اینقدری که تو به بخت خودت لگد زدی!!!

بروس لی و جکی چان تو فیلماشون لگد نزدن....

[ ۱۳٩٢/٥/٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

آفاق را گردیده ام

مهری بدان ورزیده ام

خوبان هزاران دیده ام

اما تو چیز دیگری.....

[ ۱۳٩٢/٤/٢٤ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
"سیمین بهبهانی"

[ ۱۳٩٢/٤/٢۱ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

مصبتو شکر، دو دفعه که افتاب طلوع کنه و غروب کنه و دو دفعه اذان ظهر و مغرب رو بدن همه
یادشون می ره ما کی بودیم و چی بودیم واسه چی اومدیم واسه چی میریم

همونطور که مایادمون رفته .....

دیگه تو این دوره زمونه کسی حوصله داستان گوش کردن رو نداره

[ ۱۳٩٢/٤/٢٠ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

  در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم بچشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

زاندوه دل دیوانه رستم

 فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق دیوانه من

 هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

 گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

از خدا پرسیدم: اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد ؟    

   خدا گفت: شاید در سرنوشتت نوشته باشم; هرچه آرزو کرد!!

[ ۱۳٩٢/٤/۱٦ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
می خواهــــــــم ...
تمــــام احساســــات کهنــــه ام را
بفروشــــم بــــه دوره گرد خیابانـــی ...!
و بــــه جایــــش نمــــک بگیــــرم ...
بــــرای زخمهایــــی کــــه ,
تــــــــو باقــــی گذاشتــــی ...................!

0042e845d026a41c253dea4433b961b3-425
[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

آنقدر مرا سرد کرد از خودش از عشق....

که حالا به جای دلبستن....

یخ بسته ام....

آهای روی احساسم پا نگذارید..... لیز میخورید!!!

[ ۱۳٩٢/٤/٥ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم 

 شکستن دل کسی ناگوارترین حادثه عالم است،

 امروز که دلم شکست و عالمی تکان نخورد ،

 به سادگی خودم میخندم...

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

نقاشی ام اصلا تعریفی ندارد

بلد نیستم خوب بکشم

خودت راهت را بکش و برو....

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

روزی این سرای ما که خانه ی غم است

جای صحبت و سرود عاشقانه بود

زیر سقف این اتاق کینه آفرین

جایگاه  خلق  بهترین ترانه بود

تو خسته ای زبودنم ، تو مایلی به رفتنم

من و تو با دلِ جدا ،چه آرزو ،چه صحبتی!

چه کوششی ،چه همتی ... به زندگی ،چه رغبتی !!!

تو خسته ای زبودنم تو مایلی به رفتنم

  ای که خسته کرده ای مرا ز لحظه

بعد از این قفس ، به یک بهانه می روم

 ای که جانِ خسته را به لب رسانده ای

 تو بمان که من دگر زخانه می روم

 

[ ۱۳٩٢/٤/۱ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

 هرچه تلاش میکنم به آرامش نمی رسم 

در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد

 روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم

خشک گلوو تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردایی دگر باز به خواب می روم 

از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

 برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

 فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای

کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن

 در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد

 ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد

 اینجا از من ربوده شد

 

[ ۱۳٩٢/۳/٢۱ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

به سلامتی همه کسایی که یه روزی یه حلقه ای رو خریدن برای تعهد

ولی حلقه شون موند و آدمش نموند

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

 

رو ترش و گران مکن تا سر خود نهان مکن
بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن

چون سر صید نیستت دام منه میان ره
چون که گلی نمی دهی جلوه به بوستان مکن

خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود
خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن

ای آتش آتش نشان این خانه را ویرانه کن
وین عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگو یدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که نای من ناله کند برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

 
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

گاهی وقتا فراموش میکنم که باید فراموشت کنم

[ ۱۳٩٢/۳/۱٦ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

 

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من، ای دل دیوانه من

که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد

[ ۱۳٩٢/۳/۱٦ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

هر کی میگه عاشق و بی قرارتم دروغه ،هر لحظه با گریه در انتظارتم دروغه

هر کی میگه رفیقتم دشمن جونه ،پیمونه ی محبتش ساغر خونه

هر کی میگه اسیر اون نگاهتم دروغه، تو لحظه های خستگی پناهتم دروغه

هر کی برای گریه شونه هاش پناهه ،رخش چو روز روشن و دلش سیاهه

رنج دقایق مکش ای مهربون، مست دقایق مشو ای بی نشون

قدر دل غم زده ات را بدون

دست ارادت مده با هر کسی، عطر گل یاس ندارد خسی

اخر قصه به کجا میرسی؟

پرده جانکاه ظلمت را بسوزان ای دل من شعله اهت کجاست؟

جانم از این تیرگی ها بر لب امد اسمان عمر من ماهت کجاست؟

[ ۱۳٩٢/۳/۱٤ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

سلام دوستان رمز عبور کلیه نوشته ها شماره  کد ملی من است

[ ۱۳٩٢/۳/۱٤ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
[ ۱۳٩٢/۳/۱ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

 

از برت دامن‌کشان ، رفتم ای نامهربان

 

از من آزرده‌دل ، کی دگر بینی نشان

                                 رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
                                          ....................                                          

  ازمن دیوانه بگذر  بگذرای جانانه بگذر

 

  هرچه بودی هرکه بودم بی‌خبر

 

                                رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم

                                          ....................
شمع بزم دیگران شو جام دست این و آن شو

هرچه بودی هرکه بودم بی‌خبر

 

                                 رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم

                                          ....................
بعد از این ، بعد از این ، ‌کن فراموشم که رفتم
دیگر ازدست تو می نمی‌نوشم که رفتم
بادل زود آشنا ، گشتم از دامت رها
بی‌وفا بی‌وفا بی‌وفا رفتم که رفتم

من نگویم که به‌درد دل من گوش کنید

 

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه

مصلحت نیست‌که‌این زمزمه خاموش‌کنید

 

[ ۱۳٩٢/٢/۳٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

[ ۱۳٩٢/٢/٢٢ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

به رهی دیدم برگ خزان ،

پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو کرده نهان ،

در رهگذرش باد خزان

چون پیک بلا بود

ای برگِ ستمدیدهء پاییزی ،

آخر تو زگلشن ز چه بگریزی

روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق ِ شیدا ، دلدادهء رسوا ، گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی ، باشد نه وفایی جز ستم زِ وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم ، وین پیکر بی جان

ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان

[ ۱۳٩٢/٢/٢٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

شکنجه گر از عمق شب تبر به دست آمدی
چه ظالمانه بی امان به شاخ و برگ من زدی
تو زهرخنده می کنی به این تن بریده سر
که پاره پاره مانده از فرود تیغ یک تبر
هرآسم از عذاب نیست به درد خو گرفته ام
که دور نیست مقصدی که پیش رو گرفته ام
به قصد زجر کش شدن اگر به بند مانده ام
پر از تحملم ببین که سربلند مانده ام
طاقت من به طاقت مسیح مصلوب رسید
بزن بزن که صبر من به صبر ایوب رسید
اگر چه قامت مرا هزار تکه می کنی
اگر چه زخم می خورم تو ریشه را چه می کنی
که محکم است ریشه ام اگر تنم شکستنی است
چه باک از گزند تو که ریشه ناگسستنی است

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که تمام تلاشت را میکنی تا غرورش را بشکنی، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ،آنگاه که راز ها را فاش میکنی، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
فراموش کرده ای ، و هنوز هم هیچ نمیدانی
 
[ ۱۳٩٢/٢/۱۸ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ،رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه ی خلد است

انگار که دیدیم، ندیدیم ندیدیم

صد باغ بهار است و صدای گل و گلشن

گر میوه ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم

[ ۱۳٩٢/٢/۱٧ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم

آنچه را که اسمش را غرور گذاشته ام

برایت به زمین بکوبم

من با غرورم تو و هر آنکه دور و بر توست له خواهم کرد

و روزی خواهد آمد که برای غرورم اشک حسرت بریزی

[ ۱۳٩٢/٢/۱٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

گل در بر ومی در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زآنرو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز
وانکس که چو ما نیست در این شهر کدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

نه پای رفتنم اکنون نه بال پرواز است...

[ ۱۳٩٢/٢/۸ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

مردان سرپرست زناند ، به دلیل آنکه خداوند برخی از ایشان را بر برخی برتری داده و به دلیل آنکه از اموالشان خرج می کنند پس زنان صالح ،متواضع و فرمانبردارند و برای آنچه خدا حفظ کرده اسرار شوهر خود را حفظ می کنند. (نساء،34).

در زبان عرب به شوهر «بعل » می گوید وآن در لغت به «بت » گفته می شود ،در قرآن هم به این معنا استفاده شده است .

«آیا بت «بعل» را می پرستید وبهترین آفریدگان را وا می گذارید »(صافات ،125).

اولین واکنش نسبت به بت ،تواضع واحترام می باشد و این کرنش وتواضع واحترام از عظمتی که بت در پیش بت پرست دارد سرچشمه می گیرد ؛در حدیث شریف نبوی پیامبر اسلام (ص) نیز با تمثیل  سجده زن به همسربه این  حقیقت بزرگ اشاره نموده اند  :

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص ) لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ یَسْجُدَ لِأَحَدٍ لَأَمَرْتُ الْمَرْأَةَ أَنْ تَسْجُدَ  لِزُوجِِها «اگر بنا بودامر می کردم کسی برکسی سجده کند ،امر می کردم زن بر شوهرش سجده کند »(حر العاملی ،ج ،14ص،115)

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

روی سَردَری خونه ، گلهای یاس بهاری

یادت ازم گرفتی ، گفتی واسه یادگاری

لای دفترت گذاشتی ، اسممو زیرش نوشتی

گفتی تا آخر عمرت ، اونا رو نگه میداری

عمری رو سَردَری مون ، گل یاس میاد و میره

اما هیچکس تو دل من ، جاتو هیچ وقت نمی گیره

[ ۱۳٩٢/٢/٢ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

آدم ها ثانیـــــه به ثانیه رنگـــــ عوض می کنند.... از آدم های یکـــــ ساعــتــــ دیگـــــر می ترســـم. چون درگیــــر هـــزاران ثانیه اند. ثـــانیه هایی ک در هر کــــدام رنــــــگی دگـــر به خـــود می گیرند

خداوندا

جای سوره ای به نام "عشق " در قرآنت خالی ست ،...
که اینگونه آغاز میگردد :
.
.
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...!!!



 

[ ۱۳٩٢/۱/۳۱ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

واقعا چرا ازدواج میکنیم؟

چرا دختری که هنوز در دوران کودکی خود به سر میبرد و فقط به این خاطر که همسن های او ازدواج میکنند او هم فقط میخواهد ازدواج کند ولی افسوس که هیچ نمیداند که ازدواج و زندگی مستقل چیست؟

دختری که هنوز باید عروسک بازی کند و با خاطرات کودکی اش زندگی میکند چرا تمام آمال و آرزوهای یک مرد را خراب میکند

دختری که به علت درک نکردن معنی استقلال و راز داری در زندگی زناشویی خانواده پدری خود را در جریان اتفاقاتی میگذارد که شاید اتفاق نیافتاده باشد فقط برای جلب محبت خانواده نسبت به خودش

دختری که هنوز میخواهد با پدر و مادر خود زندگی کند و آنها را تکیه گاه امن خود میداند چرا ازدواج میکند و جوانی خود و پسری را خراب میکند

آری این است زندگی بعضی از ما دل به دختری میبندیم که دل در گرو پدرو مادر و عروسکهایش و خانه پدری اش دارد، و بعد از گذشت مدتی اصلا نمیداند چرا ازدواج کرده و چه هدفی داشته؟ هیچ چیز از مستقل بودن نمیداند، هیچ چیز از زندگی نمیداند

این مرد است که بعد از گفتن "بله" مسئولیت زندگی تورا به عهده میگیرد، مراقب تو است و تو را حمایت میکند، و در عوض از تو آرامش میخواهد گرما میخواهد، شور میخواهد چیزی که تو خود نداری چگونه میخواهی عرضه کنی، فکر و ذهنت مشغول خانه پدری است که چه روزهایی بود گذشت کاش آن بود و این نبود

هیچگاه نمیگویی که چه روزهایی پیش رو دارم که باید خودم آنها را به بهترین شکل ممکن بسازم

چرا فکر نکردی و جواب دادی چرا؟ زندگی بالا و پایین دارد و تو هیچ صبری نداری

لانه یک گنجشک را وقتی خراب میکنیم چند روز ناراحتیم و عذاب وجدان داریم آیا زندگی خود را خراب کنیم باز هم این عذاب وجدان نزد کسانی که زندگی دونفر را پایان دادند خواهد آمد؟

روزی بزرگ میشوی و میبینی که نه عروسکهایت برایت دیگر آرامش می آورند و نه پدر و مادرت، شده ای کارگر بی جیره و مواجب خانه پدری، نه خانمی در حکم ملکه در خانه خودش

آن زمان نه افسوس فایده ای دارد نه حسرت ، خودت زندگیت را به بهای اندکی فروختی

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

 زانو نمیزنم حتی اگر ببازم باز هم کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد،

من شاه شطرنجم در بازی که راه انداخته ای!!!

تغییر میدهم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم...

آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم...

لزومی ندارد من همانی باشم که تو میخواهی و فکر می کنی ،

من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی...

زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان، کوتاهتر از قد من باشد!

زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند!

میروم تا طلوع، میروم تا بهشت، زندگی ایست ندارد، پس میروم

من هرگز زانو نمیزنم...!!

[ ۱۳٩٢/۱/٢٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

همیشه میگن سکوت علامت رضاست ...

اما من میگم نه ...!

بعضی وقت ها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ...

بعصی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ...

گاهی مو قع ها سکوت یه اعتراضه، گاهی موقع هام انتظاره...

اما بیشتر وقتها ...

سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف کنه ...

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

ما ""مـــرد"" هستیم!

دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!

صورتمان ته ریشى دارد!!!

گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!

... جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و اب و هوائی عوض میکنیم!!!

... ... ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!!!

دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی..

با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم..

تو آرام میشوى!!!

آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!!

فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!

[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
 
خانه و خانواده | آنچه باید درمورد رازداری بدانید آنچه بین همسران وجود دارد فقط بین همان دو نفر خواهد ماند و لزومی ندارد دیگران از رازهای بین آن دو آگاهی یابند. رازداری برای حفظ و تداوم زندگی زناشویی اصلی لازم است.
 

خانواده مکانی برای ارتباط مناسب اعضاء حفظ حرمت و شئون یکدیگر است. این حریم خانوادگی ابتدا از سوی خود اعضای خانواده باید حفظ شود و سپس از ناحیه ی دیگران نیز. تنها در این صورت است که امنیت زندگی زناشویی تأمین می گردد.

یکی از مهمترین عواملی که این حریم را تهدید می کند بیان اسرار و رازهای درون خانواده نزد دیگران است.

  • لطفا به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

الهی غم بزرگی در سینه دارم. غمی که به تمام وجودم رخنه کرده...
توان گفتن آن را با کسی نیست، چون کسی توان درک آن را ندارد...
پروردگارا زبان شکایت ندارم.
دلم می خواهد تا ابد این حال را داشته باشم ولی افسوس که
طاهر نیستم.
الهی بغض فروخورده ام چگونه بگریم؟

  بار پروردگارا من باغ و بوستان را نمی خواهم.
ما را با حوریان بهشت کاری نیست.
بهشت من هنگامی است که تو گویی

   ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

 

 ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی )

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

 

بلیط برگشت
هیچ مسافری را از رفتن منصرف نمی کند!
می دانم
و شاید نمی دانی!
که این قطار
روزی در جایی می ایستد و تو
به تمام خاطراتمان
یک بلیط برگشت بدهکار می شوی!



[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
دلتنگم ...

دلتنگ گذشته ام !

دلتنگ آن دخترک خام و کوچک

که همه چیز را زیبا میدید !

نمیدانم ایراد از کجاست .

از من ؟!

از زمانه ؟!

از آدم های اطراف من ؟!

نمیدانم !

هیچ نمیدانم !

این روزها درک و فهمیدن همه چیز

علامه ی دهر بودن می طلبد !

کاش همچنان خام می ماندم !

خواب در دنیای بیخیالی ...

دنیای شیرین معصومیت و کودکی
...
[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

 

خدایا!!!!
هیچ کسی اینجا حواسش نیست
که دنیا زیر چشماته ......
یه عمره یادمون رفته
زمین دارِ مکافاته.......



[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

همیشه به یادت هستم

اما شاهدی ندارم ،

 بجز کلاغ بام خانه مان که

او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت این کار شما تروریسم خالص است شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت "آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید "وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند ...
 
[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
[ ۱۳٩۱/٩/۱۸ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

همیشه باران واگویه میکند

دلواپسی های آسمان را

هنوز زمین

بدوش میکشد

سنگینی سایه های مارا

تا پس نیاریم

گندمی را که گلو گیر شده

وضعیت آسمان همانو

اوضاع زمین همین است

 شعر از جواد محمود آبادی

[ ۱۳٩۱/٩/۱۳ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

الهی !!!!
خدای تنهاییِ من......
چه بسا هر گره ای که در کار من می اندازی
همچون گره های قالی باشد که با آنها برای
سرنوشتم نقشی زیبا بیافرینی
آمین.......

 

[ ۱۳٩۱/٩/۱٢ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت است بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها میفهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند

[ ۱۳٩۱/٩/٧ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

من، تو، او

*من به مدرسه می‌رفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه می‌رفتی چون به تو گفته بودند باید دکتر شوی*
*او هم به مدرسه می‌رفت اما نمی‌دانست چرا*

*من پول توجیبی‌ام را هفتگی از پدرم می‌گرفتم*
*تو پول توجیبی نمی‌گرفتی، همیشه پول در خانه‌ی شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس می‌فروخت*

*معلم گفته بود انشا بنویسید*
*موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم می‌گفت با علم می‌توان به ثروت رسید*
*تو نوشته بودی علم بهتر است*
*شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی‌نیازی*
*او اما انشا ننوشته بود برگه‌ی او سفید بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

*معلم آن روز او را تنبیه کرد*
*بقیه بچه‌ها به او خندیدند*
*آن روز او برای تمام نداشته‌هایش گریه کرد*
*هیچ‌کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد*
*خوب معلم نمی‌دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته*
*شاید معلم هم نمی‌دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می‌خورند*
*گاهی نمی‌شود بی ثروت از علم چیزی نوشت*

*من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین‌الدوله می‌آمد*
*تو در خانه‌ای بزرگ می‌شدی که شب‌ها در آن بوی دسته گل‌هایی می‌پیچید که پدرت برای مادرت می‌خرید*
*او اما در خانه‌ای بزرگ می‌شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می‌داد
که پدرش می‌کشید*

*سال‌های آخر دبیرستان بود*
*باید آماده می‌شدیم برای ساختن آینده*

*من باید بیشتر درس می‌خواندم دنبال کلاس‌های تقویتی بودم*
*تو تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور برایت آینده‌ی بهتری را رقم می‌زد*
*او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می‌گشت*

*روزنا مه چاپ شده بود*
*هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت*

*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی‌های کنکور جستجو کنم*
*تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی*
*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود*

*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته
است*
*تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس‌های روزنامه آن را به کناری
انداختی*
*او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه*
*برای اولین بار بود در زندگی‌اش که این همه به او توجه شده بود** !!!!*

*چند سال گذشت*
*وقت گرفتن نتایج بود*

*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی‌ام بودم*
*تو می‌خواستی با مدرک پزشکی‌ات برگردی همان آرزوی دیرینه‌ی پدرت*
*او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود*

*وقت قضاوت بود*
*جامعه‌ی ما همیشه قضاوت می کند*

*من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند*
*تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند*
*او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند*

*زندگی ادامه دارد*
*هیچ وقت پایان نمی گیرد*

*من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است**!!!*
*تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است**!!!*
*او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*

*من , تو , او*
*هیچگاه در کنار هم نبودیم*
*هیچگاه یکدیگر را نشناختیم*

*اما من و تو اگر به جای او بودیم*
*آخر داستان چگونه بود ؟؟؟*

*هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او*
*و به‌راستی نه موفقیت‌های من به‌تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او* *همگی از آن او*

[ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
کمی که نگاه میکنم میبینم خوشا به حال عصر جاهلیت  که وحدانیت بیشتر رعایت می شد
اگر بت می پرستیدند یکی بود
امروز در عصر یکتا پرستی دلها شده بتکده ای
که لحظه به لحظه می شکنیم و بت عیار دگر
[ ۱۳٩۱/۸/۱٧ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در دل شب...

 یک نفر در دل خاک...

  یک نفر همدم خوشبختی هاست...

 یک نفر همسفر سختی هاست...

 چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد...

 ما همه همسفر و رهگذریم...

آنچه باقیست فقط خوبیهاست..

 

[ ۱۳٩۱/۸/۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟
تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
[ ۱۳٩۱/٧/٤ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

[تصویر:  vzy7n3gg1ns7ueimbs.jpg]

[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

www.FunAndFunOnly.org

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و
رفاقت ،اطمینان خاطر
و
یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و
هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
و
یاد می‌گیری که خیلی ارزشمندی


[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

مردانـه است؛ اما خانـمها بیشتـر از آقایان بداننـد


در کانون خانواده آنچه که باعث تداوم و بقای صمیمیت می گردد رفتارها و اعمال زن و مرد نسبت به هم است. در این میان نقش یک زن می تواند در ایجاد فضایی دلپذیر و جذاب بسیار مهم و قابل توجه باشد، اگر چه ازدواج آسان نیست اما استمرار و تداوم آن بسیار مشکل تر و سخت تر است، اما در این ایمیل به آنچه که زنان باید از مردان و زندگی مشترک خود بدانند می پردازیم. شناخت روحیه مردان نه تنها مشکلات زوجین را کم می کند بلکه باعث برقراری رابطه بهتر بین آنها می شود.

۱. در نظر داشته باشید مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان به آنها اجازه می دهید. سعی کنید، تماس های مکرر با همسر خود را فراموش کنید، همیشه در دسترس بودن خانم ها خوب نیست.

۳. یکی از خصایص بارزی که می تواند احساس رضایتمندی را در کانون خانواده حاکم کند، قناعت است تلاش کنید قانع و راضی باشید.

3. بسیاری از زنان فکر می کنند که برای اینکه مردی عاشقشان شود باید مانند یک سوپرمدل باشند. اما واقعا اینگونه نیست اگر چه به زیبایی بهای بسیاری می دهند اما اصلا آن چیزی نیست که زنان انتظارش را دارند. مردان انتظار ندارند که زنان شان مانند زنان و مانکن های مجلات باشند.

4. مردها معتقدند: خانم ها زیاد حرف می زنند یا بسیار غر می زنند، پس ثابت کنید که اینگونه نیست. مردان از این خصیصه خوششان نمی‌آید، سنجیده و بجا سخن بگویید و غر نزنید، تلاش کنید چیزهایی که برای همسرتان تعریف میکنید تکراری نباشد …

5. اگر می خواهید شوهرتان را اسیر کنید از ابراز احساسات غافل نشوید؛ البته نه تنها با رفتارها و گفتارهای کلیشه ای.

6. یکی از اشتباهات بزرگ زنان این است که فکر می کنند هرچه سربزیرتر باشند جذابترند، همیشه مهربان و با گذشت نباشید، انعطاف پذیر باشید.

7. مردان معمولا نیاز خود به نوازش و توجه را بر زبان نمی آورند.

8. مردان بیشتر از آنکه به جا، مکان یا غذا بهاء بدهند، به مسائل جنسی اهمیت می دهند. بنابراین ریشه مشکلات خانوادگی را باید در خلوتگاه آنها یافت.

9. مردان دوست دارند بیش از همسر خود در آمد داشته باشند زیرا به آنها احساس قدرت و امنیت می دهد.

10. مردها دوست دارند تا جایی که ممکن است وسایل راحتی فکر و جسم آنها در خانه فراهم باشد.

11. مردان ترجیح می دهند در مورد احساساتشان غیرمستقیم صحبت کنند. هیچ مردی از زن خود فقط نوازش طلب نمیکند، اما شما اگر واقعاً زندگی و همسر خود را دوست دارید حتما این کار را انجام دهید.

12. غرور برای مردان اهمیت زیادی دارد و به هر طریقی اگر غرور او را بشکنید، او را از دست خواهید داد.

13. مردها دوست ندارند که زن ها آنان را سرزنش کنند و راه درست را به آنان نشان دهند و مختصر اینکه به زن اندرز دهنده نیاز ندارند. گاه زن‌ها اشتباهات مردها را به آن‌ها گوشزد می‌کنند. این کار به خصوص اگر در مقابل دیگران انجام شود فاجعه است.

14. اگرچه مردان سعی می کنند در بسیاری از فعالیت های خانواده مشارکت کنند. اما همه آنها نیاز دارند، زمانی مخصوص خود داشته باشند. به مرد ها فرصت بدهید، به مردها آزادی عمل بدهید و بگذارید به آنچه دوست دارند، دست پیدا کنند. آنها را تشویق کنید مسافرت بروند و تفریح کنند، با دوستان خود باشند و یادی از دوران مجردی و کودکی خود کنند.

15. هیچگاه همسر خود را با مردان دیگر مقایسه نکنید. او را سرزنش نکنید یا نقاط ضعف و منفی همسرتان را مدام به رخ او نکشید، تنها او را سلطان قلب خود و مردان دیگر بدانید و این را هم باور داشته باشید.
منبع:پرشین استار

[ ۱۳٩۱/٦/٢۱ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

روی قبرم ننویسید خل وچل بوده است           بنویسید که یک عارف کامل بوده است

همه شب تا به سحر گرچه  ریا خواهد شد       گرم ادعیه و اذکار و نوافل بوده است

چه دروغی؟ بله ؟ کنتور که نمی اندازد                فلذا ذکر نمایید که خوشگل بوده است

ننویسید شپش ساکن جیبش بوده است            بنویسید پر از پول و تراول بوده است

ننویسید که تا رشت نرفته بلکه                         دائما آنتالیا توی سواحل بوده است

ننویسید نرفته است به عمرش کافه                  شام شاهانه او نون و فلافل بوده است

ننویسید گرفتاری بد بختی  هایش                    سوژه ارباب مقاتل بوده است

صفت شاعر اگر دلخوشی و بیکاری است           بنویسید که او عاطل و باطل بوده است

طنز او دست کم از ایرج زاکانی نیست              غزلش تازه تر از سعدی بیدل بوده است

عشق اگر نوعی از اچ آی وی گاوی باشد           بنویسید جنون داشته ناقل بوده است

در جهانی که بود حجم ریا پانصد گیگ         دل این نفله به پهنای  دو پیکسل بوده است

[ ۱۳٩۱/٦/۱٢ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]
مهربان که می شوی دنیا را در دستانت میبینم

ومی شوی " دنیای من"
[ ۱۳٩۱/٦/٥ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آرمان ]

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

[ ۱۳٩۱/٥/٢۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]

[ ۱۳٩۱/٥/٢۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آرمان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
صفحات اختصاصی
RSS Feed